ديگر خيالم از همه سو راحتست
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پرافتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه ي قانون ...
آه
.ديگر خيالم از همه سو راحتست
از فرط شادماني
رفتم کنار پنجره ، با اشتياق ، ششصد و هفتاد و هشت
بار هوا را که از غبار پهن
و بوي خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود
درون سينه فرو دادم
و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاري
و روي ششصد و هفتاد و هشت تقاضاي کار نوشتم
فروغ فرخزاد
در سرزمين شعر و گل و بلبل
موهبتيست زيستن ، آنهم
وقتي که واقعيت موجود بودن تو پس از سالهاي
سال پذيرفته ميشود
جايي که من
با اولين نگاه رسميم از لاي پرده ، ششصد و هفتاد و
هشت شاعر را مي بينم
که ، حقه بازها ، همه در هيئت غريب گدايان
در لاي خاکروبه ، به دنبال وزن و قافيه ميگردند
و از صداي اولين قدم رسميم
يکباره ، از ميان لجن زارهاي تيره ، ششصد و هفتاد و
هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن
خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سياه
پير در آورده اند
با تنبلي به سوي حاشيه ي روز مي پرند
و اولين نفس زدن رسميم
آغشته ميشود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه
گل سرخ
محصول کارخانجات عظيم پلاسکو
موهبتيست زيستن ، آري
در زادگاه شيخ ابودلقک کمانچه کش فوري
و شيخ اي دل اي دل تنبک تبار تنبوري
شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و
پشت جلد و هنر
گهواره ي مولفان فلسفه ي " اي بابا به من چه ولش کن "
مهد مسابقات المپيک هوش- واي !
جايي که دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت
ميزني ، از آن
بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
و برگزيدگان فکري ملت
وقتي که در کلاس اکابر حضور مييابند
هريک به روي سينه ، ششصد و هفتاد و هشت کباب پز
برقي
و بر دو دست ، ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر رديف
کرده و ميدانند
که ناتواني از خواص تهي کيسه بودنست ، نه ناداني
فاتح شدم بله فاتح شدم
اکنون به شادماني اين فتح
در پاي آينه ، با افتخار ، ششصد و هفتاد و هشت شمع
نسيه مي افروزم
و ميپرم به روي طاقچه تا ، با اجازه ، چند کلامي
درباره ي فوايد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
و اولين کلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
همراه با طنين کف زدني پرشور
بر فرق خويش بکوبم
من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که يکروز زنده بود
و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست بهره
خواهم برد
من ميتوانم از فردا
در کوچه هاي شهر ، که سرشار از مواهب ملي ست
و در ميان سايه هاي سبکبار تيرهاي تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت بار ، به ديوار مستراح
هاي عمومي بنويسم
خط نوشتم که خر کند خنده
من ميتوا نم از فردا
همچون وطن پرست غيوري
سهمي از ايده آل عظيمي که اجتماع
هر چهارشنبه بعد از ظهر ، آن را
با اشتياق و دلهره دنبال ميکند
در قلب و مغز خويش داشته باشم
سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي
که ميتوان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
يا آنکه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت راي طبيعي
آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
من ميتوانم از فردا
در پستوي مغازه ي خاچيک
بعد از فرو کشيدن چندين نفس چند گرم جنس
دست اول خالص
و صرف چند باديه پپسي کولاي ناخالص
و پخش چند ياحق و ياهو و وغ وغ و هوهو
رسما ً به مجمع فضلاي فکور و فضله هاي فاضل روشنفکر
و پيروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
که در حوالي سنه ي يکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
رسماً به زير دستگاه تهي دست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
اشنوي اصل ويژه بريزم
من ميتوانم از فردا
با اعتماد کامل
خود را براي ششصد و هفتاد و هشت دوره به يک
دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامين آتيه
يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان کنم
زيرا که من تمام مندرجات مجله ي هنر و دانش - و
تملق و کرنش را ميخوانم
و شيوه ي " درست نوشتن " را ميدانم
من در ميان توده ي سازنده اي قدم به عرصه ي هستي
نهاده ام
که گرچه نان ندارد ، اما بجاي آن
ميدان ديد باز و وسيعي دارد
که مرزهاي فعلي جغرافياييش
از جانب شمال ، به ميدان پر طراوت و سبز تير
و از جنوب ، به ميدان باستاني اعدام
ودر مناطق پر ازدحام ، به ميدان توپخانه رسيده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش
از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت قوي قوي هيکل گچي
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
- آنهم فرشته ي از خاک و گل سرشته -
به تبليغ طرحهاي سکون و سکوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آنچنان مقام رفيعي رسيده است ، که در چارچوب
پنجره اي
در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين
قرار گرفته ست
و افتخار اين را دارد
که ميتواند از همان دريچه - نه از راه پلکان -
خود را
ديوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرين وصيتش اينست
که در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سکه ، حضرت
استاد آبراهام صهبا
مرثيه اي به قافيه کشک در رثاي حياتش رقم زند
فروغ فرخزداد