لينك ثابت
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت توسط ..:: ::..
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم،
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،
من آن را سد نخو اهم کرد.
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود.
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم: جادهء بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت. او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.
دلم برات تنگ شده بی معرفت
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت توسط ..:: مانی ::..
میروم خسته و افسرد. زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل افسرده دیوانه خویش
میبرم تا که در ان نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلویه امید محال
میبرم زنده به گورش سازم
تا دگر پر نکشد بهره وصال
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق امد و از شاخه چید
شعله اه شدام صد افسوس
که لبم باز به ان لب نرسید
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت توسط ..:: مانی ::..