میخواهم بهانه باشم میخواهم نگاه باشم دوست دارم طمعه باشم یا که عریان
میخواهم لمس شوم میخواهم فریاد شوم میخواهم عمق پریشان نگاهت
نمیدانم چه میخواهم فقط میدانم امروز میخواهم خودم نباشم
خیس باران باشم شور دریا باشم موج ساحل باشم اشک عاشق باشم اما خودم نباشم
اری خودم نباشم از خودم خسته ام
از خودم گریزان از خودم داغدارم
میخواهم برادر هیچکس.دوست هیچکس و عشق هیچکس نباشم...
میخواهم امروز نگاه باشم به دستی
میخواهم اشک باشم به چشمی
عشق باشم به قلبی
روح باشم به جانی
میخواهم خودم نباشم
یک روز در خزان بی پایان بودن.
در تکرار روزهای بی احساس
ودر جستجوی بهانه ای برای گریزچشمان او بود
که مرا از قاب خاک برون برد.
پروازی فراتر از افسون و خوابی بیش از جنون.
در ان هنگام غرورم را گم و نیاز را یافتم.
قدرتی به عمق یقین.
باگفتن راز دل وارد دریایی بی کران شدم
و حال با قلبی لبریز از زمزمه عشق سرگردان
درسفر چشمهای اویم و با تمام وجود می خوانم:
گر شوم مجنون ز عشقت.تا ابد دیوانگی معنا نداره....